زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

یه اردیبهشت دیگه همراه با فرشته بهشتی

سلام مامانی گلم ... الان که دارم این پست رو برات کامل میکنم  دقیقاً  27 اردیبهشت ماه و من خیلی عقبم از نوشتن ... شما الان  تو خواب بعد از ظهری هستی و نمی دونم می تونم این پست رو کامل کنم یا نه ... ولی سعیم رو می کنم تا تند تند تایپ کنم که تموم بشه ... این روزها هر چی بزرگتر میشی خوابت خیلی کمتر از قبل میشه و بس که وروجک شدی ، نه میزاری پای کامپونتن بیام نه میخوابی تا من از این فرصت طلایی استفاده کنم ... از خوابت گفتم ، بدون که با سختی می خوابونمت و گاهی انقدر طول میدی  خوابیدنت رو که منم خوابم میگیره و از صرافت  کارم میگذرم و ترجیح میدم بخوابم ... اگه هم نخوابونمت اول که خودم سر درد م...
15 ارديبهشت 1393

سفر اردیبهشتی ما در ششمین سالگرد ازدواجمون

سلام مامانی !!!! خوبی عزیزم؟؟؟؟ وای که چقدر دلم برای نوشتن از تو ، تو وبلاگت تنگ شده بود . اما بلاخره اومدم تا حداقل از مسافرتی که رفتی برات بنویسم . این روزها اینقدر مشغله دارم که اصلا وقت نوشتن برات رو ندارم ، نه اینکه نیام نت میام اما حوصیه تایپ کردن رو ندارم .یه چند تایی پست خالی داری  که هنوز خالیه و ننوشتمشون .هر دفعه که میام cd بلاگتو سفارش بدم این پستهای خالی مانع میشن از سفارش دادن ... بلاخره طلسم سفر به شمال شکسته شد و درست تو  صبح چهارشنبه  93/02/10 همزمان با ششمین سالگرد  ازدواچمون راهی شمال شدیم      البته به همراه مادر روحی اینا عازم سفر شدیم ...
10 ارديبهشت 1393

روز مادر

روز مادر بهترین روز است در تقویم خاطرم ... چهارده آبان نود ... درست در نـــــــیمــــــــــــــه راه پاییــــــــــــــ ز ،روز تولدت ، مفتخرم کردی به مادر بودنت  ... و از آن روز خجسته هر روز روز من است ... روز مادر ... و با طلوع  هر باره صبح ، یادم می آورد مادری ام را ... و روز میلاد بانوی پاکی ها و نجابت که در تقویم  می آید می گویند روز مادر است  ... و این تنها روزیست که یادت می آورد مادری مرا ...  و یادم می آورد مادرم را ... ای کاش هر روز به یاد  آوریم مادری  مادران را ... ...
1 ارديبهشت 1393

... سیزده بدر + پایان 29 ماهگی عشقم ...

عیدی که این همه منتظرش بودیــــــــــــــــــــــم بلاخره اومد     و چه  زود تموم شد ... اما شیرین تموم شد    و با یه اتفاق بد ...   خدا رو شکر که یه سال دیگه زنده بودیم و با فامیل و خویشان عید دیدنی کردیم ... 29 اسفند که  بعد از سال تحویل یه چند تایی عکس گرفتیم       و بعد برای عید دیدنی راهی خونه بابا حبیب شدیم ... امسال به خاطر  فوت برادر بابا حبیب و به خاطر اینکه احترام بزاریم به بابا جون دقایقی بعد از  تحویل سال به دیدنشون رفتیم و اولین عید دیدنی رو هم اونجا کردیم ... صبح روز...
14 فروردين 1393

... پسر عزیــــــــزم بهـــار مبارک ...

  امسال هم گذشت ... با خونه تکونی ... دل تکونی ... و چشم تکونی ... چشمهام رو شستن برای بهتر دیدن ، آماده ام برای بهتر دیدن ، برای بهتر دیدن  نعمت بزرگی که خدا بهم داده ، برای بهتر دیدن تو ، بزرگترین نعمت زندگیم ...   بهار شد دوباره و من باز هم عاشق و پر شور برای ادامه زندگی ...   از خدای مهربون خیلی ممنونم که دوباره بهم عمر داد تا دو  بهار رو  تو  سال 92 ببینم ... بهار شکوفایی تو عشق کوچولو و بهار بیداری طبیعت  ... سال 92 هم گذشت و چه زیبا گذشت در کنار تو که هر روز از روز قبل شگفت زده تر میشدم از قدر...
29 اسفند 1392